تبليغاتX
دنیای یک معلم ریاضی
 
دنیای یک معلم ریاضی

نوشته ها و خوانده های یک دبیر
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
از معلمی تا نخست وزیری

علت تاخیر

یک روز صبح از دانش آموزی پرسید: چرا لباس شما این طوری شده است؟ او با خجالت گفت: برای اینکه قبل از آمدن به مدرسه، عدسی می فروشم و ظرف عدسی را روی شانه ام می گذارم.

او که متاثر شده بود، چیزی نگفت، ولی از آن روز به بعد با اینکه کسی بعد از ایشان نمی توانست وارد کلاس شود، هرگاه آن دانش آموز دیر می آمد چیزی نمی گفت و برعکس خیلی هم تحویلش می گرفت تا در مسیر تامین معاش خانواده خیالی آسوده داشته باشد.

من مقصرم

سه تن از دانش آموزان یکی از روستاهای ورامین ، که به دلیل نداشتن کلاس در کانتینر درس می خواندند، براثر واژگون شدن بخاری نفتی در گذشته بودند.

به اتفاق یکی از همکاران دفتر پیگیری شورای انقلاب جهت بررسی به روستا رفتیم . پس از دقایقی او نیز آمد. بعد از بازدید از محل به منزل دانش آموزان رفتیم. او پس از دعوت جمع به قرائت فاتحه، با حالتی که احساس می شد، از خجالت سرش را به زیر انداخته است، به خانواده ها گفت: اگر این حادثه برای فرزند شما اتفاق افتاده است، من مقصرم که نتوانستم برای آنها کلاس بسازم؛ باید مرا ببخشید.

صداقت و خضوعی که در گفتار و حالاتش بود، باعث شد خانواده های داغدار نه تنها از مصیبت خود گله ای نکنند، بلکه نوعی اظهار سپاس هم نشان دهند. ایشان از هر سه خانواده طلب بخشش کرد و مردم موقع برگشت با خرسندی بدرقه اش کردند. او بر خلاف بعضی ها که معمولا برای سبک کردن بار نگرانی مردم وعده هایی می دهند، هیچ وعده ای هم به کسی نداد!

 

عکس یادگاری رانندگان کامیون با وزیران

در جلسه هیئت دولت تصمیم گرفته شد وزیران در یکی از روزهای تعطیل و مبارک به قصد زیارت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) و دیدار با مراجع بزرگ سفر یک روزه ای با یک دستگاه اتوبوس معمولی به قم داشته باشند.

پرسیدم: چرا اتوبوس،لااقل با چند دستگاه اتومبیل سواری برویم که خستگی راه برتن شما نماند و مسافرت هم در کوتاه ترین زمان انجام شود.

گفت: (( این تصمیم به چند منظور بود، از جمله : در سفر به صورت دسته جمعی  به وزیران بیشتر خوش می گذرد. هریک از وزراء درباره مشکلات و محدوده ی وزارتخانه ی خود با سایر اعضای دولت به راحتی مشورت می کنند و از راهنمایی های هم سود می برند. در یک فرصت باز یک جلسه سیار دولت در داخل اتوبوس تشکیل می شود.اکثر وزراء بسیاری از مشکلات مردم را، خصوصا در مسافرت با وسیله عمومی و شرایط راهها و آسفالت جاده های کشور را در طول سفر به صورت مقایسه ای ارزیابی می کنند و در مورد حل مشکلات مردم قاطعانه چاره جویی می کنند...))

بالاخره سفر با چند صلوات آغاز شد و اتوبوس دربستی هیئت دولت با همراهی اتومبیل سواری پاسداران راهی قم شد. در ابتدای جاده قم اتوبوس مانند سایر وسایل نقلیه در پمپ بنزین توقف کرد. برای مردم جالب بود که به سهولت وزیران را در جمع خود می دیدند، چون تا آن روز هیچ کس نشنیده بود یک مقام بلند پایه با مردم عادی در کوچه و بازار دیده شود. تا اتوبوس بنزین زد مردم دور وزرا را گرفته و شروع به درد دل کردند و چند نفر از رانندگان کامیون هم با آنان عکس یادگاری گرفتند.

آن روز سفر ثمر بخش هیئت دولت با چنین سادگی و در کمال صرفه جویی به شهر مقدس قم صورت گرفت و با موفقیت و نشاط کامل به تهران بازگشتند.

 برگرفته از کتاب:درسهایی از مدیر نمونه



چهارشنبه 22 مهر1388-12:0 |   | خانم هاشمی    
دبستان شهید فریده مارسولی

از بهترین خاطره های دوران تحصیلم ، خاطرات دوره دبستانم است.

یادم می آید دبستانی قدیمی بود از در وارد حیاط کوچکی می شدی که سمت چپ خانه بابای مدرسه (سرایدار) ، باغی از درختان کنار و سرویسهای بهداشتی قرار داشت روبرو یک سالن بود با چهار کلاس درس و دفتر مدرسه وسط حیاط یک درخت کنار بزرگ قرار داشت درسمت راست قسمت روبرو بریدگی وجود داشت که ما را به حیاطی بزرگی هدایت می کرد. سمت راست آن ایوانی بود که در دیگر دو تا از کلاس های سالن و دفتر مدرسه در آن باز می شد روبرو نیز ایوانی بود با چهار کلاس درس دو طرف دیگر حیاط به فاصله یک متر از دیوارها درختان زیادی کاشته بوند که اغلب بی ثمر بودند. راستی یادم رفت این مدرسه زیر زمینی داشت که آن موقع بین دانش آموزان کوچکتر شایع شده بود که هر کس شیطنت کند برای تبیه او را آنجا می بردند وبزرگترها می گفتند آنجا قبلاً زندان ساواک بوده البته بعد ها فهمیدیم که کتابخانه بوده است. نمی دانم چه زمانی قسمت ورودی آن را با آجر و سیمان بسته بودند. روزهایی را به یاد می آورم که  زنگ تفریح به همراه دوستانم زیر درختها می رفتیم و خوراکی هایی که همراه خود آورده بودیم می خوردیم(چه کیفی داشت) یا فصل کنار که می شد هنگامی که باد می وزید گاهی وقتها به ما اجازه می داند به باغ برویم و کنار جمع کنیم. البته قسمتی از این باغ در زمان جنگ سال 1365 تبدیل به سنگر شد.

دراولین روز رفتن به مدرسه ام وقتی به مدرسه رسیدم که در آن را بسته بودند( چون تازه همان روز از مسافرت رسیده بودم تا آماده شدم دیر شده بود) در مدرسه را که مادرم زد پیرزنی در را باز کرد وقتی فهمید کلاس اولی هستم و معلم کیست از مادرم تحویلم گرفت و مرا سرکلاس برد در کلاس را که باز کردم با خانم مسن و مهربانی به نام خانم جزایری روبرو شدم که با تلاش او من خواندن و نوشتن را آموختم.او را هیچ وقت ازیاد نمی برم و زحماتش را فراموش نمی کنم.

نمی دانم آن مدرسه امروز به چه شکلی در آمده ولی خیلی دوست دارم دوباره به همان صورت گذشته آن را ببینم.



چهارشنبه 1 مهر1388-22:54 |   | خانم هاشمی