<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای یک معلم ریاضی</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com</link>
<description>نوشته ها و خوانده های یک دبیر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Dec 2013 18:18:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>استاد فرشادی درگذشت</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/123</link>
<description>ششم آبان بود که استاد فرشادی قبول کردند بدون گرفتن حق الزحمه ای از تهران به اهواز بیایند تا در همایش کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال شرکت کنند. و ما از بیاناتشان استفاده کنیم . ایشان چهار ساعت بدون استراحت و با علاقه فراوان در مورد این کتاب صحبت کردند و نظرات همکاران گوش کردند و به سوالات آنات پاسخ دادند و امروز که شنیدم ایشان فوت کرده اند. یکه خوردم و خیلی ناراحت شدم . روحش شاد</description>
<pubDate>Sat, 14 Dec 2013 18:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/123</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم به این همکارا</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/122</link>
<description>شنبه ظهر تو راه رفتن به دبیرستان در فکر این بودم که برای سه تا کلاس چهارم های تجربی فوق العاده بگذارم تو روزهای تعطیلشان و در حال تنظیم برنامه ام تو ذهنم بودم که رسیدم به مدرسه و رفتم داخل دفتر و به همکارا سلام کردم که خانم ف و خانم م از همکار گفتن ما درسمون تموم شده و می خواهیم بگیم سال چهارم ها دیگه نیان مدرسه . با این یک جمله حال ما رو گرفتند ( به قول بچه ها ) و این همکارا دیگه چقدر رو داشتن که با دیدن مخالفت من در این امر گفتن که من یک روز دیگه سال</description>
<pubDate>Thu, 12 Dec 2013 19:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/122</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاه ریاضی آذر 1392</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/121</link>
<description>بعد از دو هفته کار و تلاش من و همکارم خانم مرادوند نمایشگاهی با کارهای دستی دانش آموزان مان تشکیل شد. که همین جا از همه ی کسانی که برای این نمایشگاه زحمت کشیدند تشکر می کنم و خسته نباشید می گویم.</description>
<pubDate>Thu, 12 Dec 2013 18:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title>چطور می توانند با آبروی دیگران بازی کنند</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/120</link>
<description>صبح وقتی رسیدم به مدرسه محل کارم دیدم با رنگ قرمز نام و نام خانوادگی یکی از دختران مدرسه را به همراه یک صفت بد روی زمین بزرگ جلوی در نوشته شده اونقدر شوکه شده بودم که متوجه نوشته های روی در نشدم سریع رفتم تو تا سرایدار بگم که بیاد روش رو رنگ بزنه که دیدم خودش متوجه شده و داره دنبال رنگ می گردد. (آن روز آن دختر به مدرسه نیامده بود) یکی از فامیل های اون دختر که داشته فرزندش رو می برده مدرسه متوجه نوشته می شود و سریع به خانه می رود تا خبر دهد و رنگ بیاورد.</description>
<pubDate>Fri, 22 Nov 2013 14:42:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/120</guid>
</item>
<item>
<title>آلرژی یک اهوازی</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/119</link>
<description>دو هفته ای است حالم زیاد خوب نیست بگذارید از اول بگویم: تقریبا شهریور 88 بود که دچار سرفه های شدیدی شدم که یک الا دو ساعت طول می کشید و مرا دچار مشکلات زیادی می کرد مانند استفراق و تنگی نفس و ... می کرد پس از مراجعه به چنین پزشک گوش و حلق وبینی یکی از آنها پس از دیدن سی تی اسکن سینوس هایم گفت که دچار حساسیت شدید شده ام . من که دردم آرام نگرفته بود به فوق تخصص ریه مراجعه کردم به ماند که نوبت گرفتن از این دکتر مستلزم آن بود که قبل از ساعت دو بعدازظهر در مطب</description>
<pubDate>Fri, 22 Nov 2013 12:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title>درصد قبولی</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/118</link>
<description>در بعضی مدارس بعد از سوگلی بودن معیار سنجش معلم، درصد قبولی است. معیار دادن تقدیرنامه، درصد قبولی است. معیار همکاری با معلم، درصد قبولی است. معیار تشکر از زحمات معلم، درصد قبولی است. تازگی ها هم طبق بخش نامه ای معیار توزیع درس ها بین معلمان یک رشته در یک مدرسه، درصد قبولی خواهد بود. اما هیچ کس به زحمات یک معلم که از دل و جان کار می کند و سعی می کند خوب درس دهد. و نمره ی کیلویی ندهد توجه نمی کند. اما معلمی که کم کار می کند و به علت همین کم کاری به راحتی</description>
<pubDate>Mon, 07 Oct 2013 20:10:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>بوی ماه مهر</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/117</link>
<description>در یک سالگی ام کشور عزیزم طعم تلخ جنگ را چشید. من روزی را بخاطر می آورم که کوکب خانم می خواندیم و پنج و شش نفر بیشتر سر کلاس نبودیم که یک باره آژیر قرمز به صدا درآمد و معلمان مدرسه ما را به پناهگاه بردند. .... روزی را که بخاطر دارم که تعداد زیادی هواپیما بر آسمان اهواز دیده شدند و .... یادم نمی رود باغ کُنار مدرسه مان که تبدیل به سنگر شد. روزی را یا بهتر بگویم شبی را که با پدرم از محله ای می گذشتیم .</description>
<pubDate>Sun, 29 Sep 2013 17:45:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title>تفکر یک پسر هفت ساله</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/116</link>
<description>پدر - وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشی ؟ پسر- مثل اون آدم هایی که تو پمپ بنزین وایسادن و خیلی پول تو دستشون هست و مرتب پول ها رو می شمرن. پدر - چرا؟ پسر - آخه پولدارن پدر - اگه درس بخونی و دکتر بشه ی اون موقع هم حسابت پر پول می شه و هم جون مردم نجات می دی بعد اون دنیا که بری میری تو بهشت و یک باغ پر درخت داری. پسر - ( پس از اندکی فکر) نه نمی خواهم دکتر بشم . پدر - چرا؟ پسر - آخه اگه اون دنیا یک باغ بدن باید هر روز اون درخت ها رو آب بدم و مراقبشون باشم و</description>
<pubDate>Fri, 20 Sep 2013 12:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی ...</title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/115</link>
<description>سلام امروز روز سختی داشتم چون - دانش آموزهای کلاس اولم امتحان داشتن .( به خاطر مهم بودن درسم در تعیین رشته شان ) - هوا گرم و همراه با شرجی زیاد بود. - مراقب ها به موقع نیامدن - سرایدار جدید مدرسه خواسته بوده قبل از شروع سال تحصیلی کولر ها را سرویس کند و چون هر روز دو کلاس برای امتحانات لازم بوده از تعطیلی دیروز استفاده کرده کولر باقی کلاس ها را باز کرده و سرویس کرده .در صورتی که ما به حداقل هفت کلاس احتیاج داشتیم.</description>
<pubDate>Tue, 03 Sep 2013 17:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>به همین راحتی </title>
<link>https://ahagi.blogfa.com/post/114</link>
<description>یک روز وسط یک پاساژ در شهر مشهد یکی از این وسیله های بازی بچه های کوچک با شکل های مختلف ( مثل هواپیما و ماشین و لوکوموتیو و ....) که هم دور یک دایره چرخ می زنند و هم خودشان تکان می خورند و یک پسر بچه هشت نه ساله که داشت پول هاش رو روی هم می گذاشت تا سوار شود و خواهر و برادر کوچکتر که داشتند نگاه می کردند. بالاخره پسر پول هاش کامل شد و به مسئول وسیله داد و سوار شد. مسئول که یک آقای جوانی بود با علم و اشاره به پدر و مادر آن پسر که دور بودند فهماند که پسر</description>
<pubDate>Wed, 28 Aug 2013 20:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahagi</dc:creator>
<guid>ahagi.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
</channel>
</rss>
