معلمان معجزه گر

چند وقتی است به دعوت یکی از دوستان برای بار دوم در دبیرستان دخترانه ای(تا کنون محل کاری ام نبوده است) در کلاس تجدیدی به دانش آموزان اول دبیرستان درس می دهم . دیروز در وسط درس هنگامی که دانش آموزان داشتند مطالب روی تخته را یادداشت می کردند. یکی از آنها برای صحبت کردن اجازه گرفت. گفتم بفرما. گفت : می خواهم بدانم دو سال پیش که شما اینجا در فصل تابستان درس داده بودید آمار قبولی چطورشد .گفتم منظور شما را متوجه نمی شوم .گفت :منظورم این است که با تدریس شما آمار قبولی شهریور بالا رفته یا نه. و من ماندم که جواب این دانش آموز را چه بدهم.توقع دارد درسی را که در طی ۹۰ جلسه در طول سال نفهمیده در ۱۰ جلسه تابستانی به او بفهمانم . یا...

هدیه ای  گران بها

بیشتر وقتها زمانی که از چهار راه نادری رد می شد کانتینری نظرش را جلب می کرد . دلش می خواست  وارد اونجا بشه و بدون داخلش چه شکلی و چه افرادی اونجا کار می کنند.

یک روز بهاری دلش را به دریا زد و وارد کانتینر شد . اول یک آقای به او خوش آمد گفت و ازش کارت شناسایی معتبر خواست .بعد از ثبت اطلاعاتش در رایانه وزنش را پرسید و بعد به همراه چند برگه او را به همکار دکترش معرفی کرد. خانم دکتر هم یکسری توضیحاتی برای او داد و چند تا سئوال پرسید، ازجمله آیا تا به حال عمل کردی یا به شما خون تزریق کردند بیماری خاصی نداری و...بعد با یک دستگاه از یکی از انگشتهاش یک قطره خون گرفت و اون را در روی کارت مخصوص گذاشت و آزمایش کرد ( بعد فهمید این تست هموگلوبین بوده) جواب خوب بود. دکتر برگه ها را تکمیل کرد و دو برگه کوچک به او داد که روی یکی شماره سریال بود و روی دیگری دو گزینه سبز و قرمز بود که اول با رنگ سبز نوشته بود خونم را برای  تزریق به دیگران مصرف کنید و با رنگ قرمز نوشته بود خونم را برای  تزریق به دیگران مصرف نکنید. که باید در پایان خونگیری یکی از دو گزینه را علامت می زد و در صندوق مربوطه می انداخت.  سپس به سمت قسمت محل اهدا خون رفت. فرد دیگری در حال اهدا خون بود روی تخت کناری نشست  تا کار او تمام شود. نگاهش که به کیسه خون او افتاد چشمانش سیاهی رفت احساس کرد ضعف کرده  فکر کرد نمی تواند این همه خون بدهد از توی جیبش یک آبنبات در آورد و خورد. تصمیم جدی داشت که خون بدهد بنابراین سعی کرد برخودش مسلط باشد نوبتش که شد روی تخت مخصوص دراز کشید . آستینش را بالا زد و دستش را مشت کرد یک لحظه دردی را احساس کرد که ناشی از وارد شدن سوزن به رگش بود . آرام دراز کشید . انگشتهاش را باید مرتب باز و بسته می کرد. مدت زیادی طول نکشید که کارش تموم شد. بهش گفتند باید ده دقیقه ای دراز بکشد بعد هم بهش کیک و آب میوه دادند و تاکید کردند قبل از رفتن حتما آنها را بخورد و تا پانزده روز دیگر نیز هر روز دو قرص آهن بخورد تا دچار کم خونی نشود.

وقتی از کانتینر خارج شد احساس خوبی داشت .و فکر می کرد تجربه جالبی بود که بهتر است تکرار شود.

و اکنون می داند خون سالم او در رگ های دیگری در جریان است.و می گوید:

 

خون تو لبخند بر لب می نهد

نغمه های زندگی سر می دهد

عروج

بعضی اوقات شاهد عروج پرستوهایی هستیم که سالها  نام جانباز را بر خود داشتند. کسانی که روزی بهترین سرمایه زندگی خود یعنی سلامت شان را تقدیم ایران کردند و امروز چه آرام و بی صدا خاموش می شوند امروز دردهای چندین ساله آنها آرام می یابد و به دیدن دوستان،یاران و مولایشان می روند.اما که می داند در دل فرزندی که سالها روزی سه بار پدرش را  برای دیالیز آماده می کرد یا تزریقاتش را انجام می داد چه می گذرد یا چه گذشت بر او وقتی قلب پدردیگر نتپید فقط می دانم آنقدراشک ریخت تا خداوند به پدرش برای چند وقتی مهلت زیستن داد و امروز که او برای همیشه جسم نحیف پدر را به خاک می سپارد از او یک جمله شنیدند: ((برای من زود بود که بی پدر شوم.))