به همین راحتی
یک روز وسط یک پاساژ در شهر مشهد یکی از این وسیله های بازی بچه های کوچک با شکل های مختلف ( مثل هواپیما و ماشین و لوکوموتیو و ....) که هم دور یک دایره چرخ می زنند و هم خودشان تکان می خورند و یک پسر بچه هشت نه ساله که داشت پول هاش رو روی هم می گذاشت تا سوار شود و خواهر و برادر کوچکتر که داشتند نگاه می کردند. بالاخره پسر پول هاش کامل شد و به مسئول وسیله داد و سوار شد. مسئول که یک آقای جوانی بود با علم و اشاره به پدر و مادر آن پسر که دور بودند فهماند که پسر دیگر رو اگر می خواهند سوار کنند و بعد به همین ترتیب دختر آنها را نیز سوار کرد. البته بدون گرفتن پول دیگری. کاش می بودید و چهره خوشحال و خندان آن مادر و بچه هایش رو می دید. در چهره زحمت کش پدرشان هم می توانستی آسودگی رو ببینی.
خدا آن آقای جوان را خیر فراوان دهد.
هنوز آدم های خوب وجود دارد. و به همین راحتی یک کار خیر می توان کرد.
