در یک سالگی ام کشور عزیزم طعم تلخ جنگ را چشید.

من روزی را بخاطر می آورم که کوکب خانم  می خواندیم و پنج و شش نفر بیشتر سر کلاس نبودیم که یک باره آژیر قرمز به صدا درآمد و معلمان مدرسه ما را به پناهگاه بردند. ....

روزی را که بخاطر دارم که تعداد زیادی هواپیما بر آسمان اهواز دیده شدند و  ....

یادم نمی رود باغ  کُنار مدرسه مان که تبدیل به سنگر شد.

روزی را یا بهتر بگویم شبی را که با پدرم از محله ای می گذشتیم . صبح بمباران شده بود و من ناخودآگاه خانه ای ویران را  زیر نور نورافکن دیدم و اجسادی  را که از زیر آوار بیرون می آورند.

من خبر شهادت خیلی از همسایه ها و ... را شنیدم

بخاطر می آورم قلک هایی را که به شکل نارنجک بود و برای کمک به جبهه به ما می دادند ....

من پس از سی سال هنوز  ماه مهر که می شود این چیزها یادم می آید ....