بچه كه بودم صداي هوندا 135 او را از بين صداي موتورهاي ديگر تشخيص مي دادم وقتي صداي موتورش را مي شنيدم و بعد صداي زنگ در را مطمئن مي شدم خودش است با خوشحالي مي دويدم سمت در و مي گفتم دايي اومد.

يك بار مثل هميشه وقتي رسيد تا اومد به مامانم سلام كنه به من بگويد موتور داغ است سوار نشوي من پايم سوخته بود .اون روز دايي من خيلي ناراحت شد و براي خوب شدن من دست به كار شد.

اما حالا ماه ها است كه من از ديدنش خيلي ناراحت مي شوم چون بعضي مواقع ديگر مرا نمي شناسد و نسبت به سلام من و حرف هاي من عكس العملي نشان نمي دهد براي من خيلي سخت است كه او را روي تخت بيمارستان بدون حركت ببينم و از دستم هيچ كاري برنيايد تنها مي توانم براي شفاي بيماران و او دعا كنم.