يك پرسش
مگر فرق مي كند آدم يك جلسه به كلاس برود يا يك سال تحصيلي؟
رابطه اي بين معلم و دانش آموز يك رابطه عاطفي است ؛ حتا اگر يكديگر را نديده باشند ويا براي نخستين بار با هم رو به رو شده باشند. معلم با پدر ومادر و بزرگترهاي خانواده فرق دارد؛ چرا كه اين ها اغلب چون وچرا مي كنند و برسكوي نصيحت مي نشينند؛ ولي معلم ،اگر معلمي واقعي باشد ،هم با رفتار خود و هم در بيان خود مي آموزد و راه زندگي را نشان مي دهد.
از ديگران خبر ندارم، ولي در مورد خودم بايد بگويم ،هر وقت با كسي برخورد كرده ام كه مرا نصيحت كرده است ،آگاهانه يا ناآگاهانه از او فاصله گرفته ام و سعي كرده ام تا حد امكان ، از ديدارهاي بعدي با او پرهيز كنم.به همين مناسبت ،هرگز به فكر نصيحت كردن نيفتاده ام ؛چرا كه نمي خواهم دانش آموز را نسبت به خود بي اعتماد كنم.
زماني در مدرسه اي،سه سال آخر دبيرستان را با دانش آموزان خودم بالا رفتم. بيش تر درس هايرياضي آنها با من بود. همديگر را خوب مي شناختيم و با نقطه هاي ضعف و قوت هم ، آشنا بوديم. در روز هاي پاياني سال آخر دبيرستان،يكي از دانش آموزان در گرماگرم درس وبحث دستش را بلند كرد و پرسيد:
- آقا! شما هم هميشه در تمام دوران تحصيل خود ،شاگرد اول بوده ايد؟من با شگفتي گفتم:
- نه چطور مگر؟... هرگز شاگرد اول نبوده ام. ولي بارها به آن نزديك شده ام. ولي حالا ،وسط درس ،چرا ...
نگذاشت حرفم را تمام كنم ،گفت:
- خدا را شكر خيال مرا راحت كرديد. من در نسل گذشته دنبال شاگرد دوم مي گشتم و نمي يافتم.خدا را شكر كه سر انجام موفق شدم .
من با تعجب به او نگاه كردم:
- آخر آقا! همه ي اطرافيان و نزديكان من،پدر و مادر،دايي ،عمو،خاله،معلم،مدير ... همه مرا شماتت مي كنند. همه مدعي اند كه در تمام دوران تحصيل شاگرد اول بوده اند. داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه به ظاهر ،نسل گذشته شاگرد دوم نداشته است.
يك بار ديگر دانش آموزان كلاسي به معلم خود اعتراض داشتند و نمي خواستند سر كلاس او بروند. براي گفت وگو به ميان آن ها رفتم. گفتم:
-از سال تحصيلي هنوز دو هفته هم نگذشته است. چرا به معلم خود فرصت نمي دهيد تا بتواند خود را به شما بشناساند. در چند جلسه ي محدود كه نمي شود به خوبي و بدي كار يك معلم پي برد؟
يكي از دانش آموزان پاسخ دندان شكني به من داد:
-آقا! اين شما معلمان هستيد كه تنها با گذشت يك سال تحصيلي،مي توانيد به شاگرد خود نمره بدهيد؛ آن هم نه چندان دقيق! ولي ما در همان ساعت اول تدريس،نمره ي معلم خود را مي دهيم.
آن رابطه ي عاطفي بين معلم و دانش آموز كه در ابتدا از آن سخن گفتم، تنها وقتي به وجود مي آيد كه دانش آموز،خود را به معلم نزديك بداند و مطمئن باشد كه معلم احساس او را درك مي كند؛ به دشواري هاي كار او مي انديشد؛ به جاي آن كه نصيحت كند، به درد دل هاي او گوش مي كند و هر جا لازم باشد، حق را به او مي دهد.اگر معلم هميشه در ((برج عاج)) نصيحت نشسته باشد و امكان هر گونه اعتراض را از شاگرد خود بگيريد، اگر معلم تنها از افتخار هاي خود صحبت كند، اگر دانش آموزان را(( بي خبر از همه جا))
بپندارد و هميشه از خصلت عالي انساني سخن بگويد،نمي تواند انتظار داشته باشد به يك رابطه ي معقول عاطفي، بين خود و دانش آموز برسد.
اگر قرار بود تنها ((نصيحت)) كار ساز باشد، با توجه به اين كه دست كم از زمان انتشار ((جمهور)) افلاطون به اين طرف،هزاران كتاب ((پند و اندرز))،به جامعهي انساني ارائه شده است، مي بايستي حالا ديگر با جهاني عاري از هر گونه دغل كاري و فريب سروكار داشته باشيم و مي بينيم كه چنين نيست.
براي من دو بار پيش آمده است كه تنها براي يك جلسه به كلاس بروم. يك بار سال اول دبيرستان و بار ديگر سال دوم (در تقسيم بندي نظام قديم آموزشي).هر دو بار كلاس بي معلم بود و من بي كار. دانش آموزان سال دوم،هندسه داشتند.
پرسيدم:كسي مي تواند دايره را تعريف كند. به تقريب همه ي دست ها بلند شد.يكي را انتخاب كردم و او آغاز كرد:
((دايره منحني مسدودي است كه همه ي نقطه هاي آن از نقطه اي به نام مركز ،به يك فاصله باشد.))
به سرعت برق و باد صحبت مي كرد و بدون هيچ لكنتي،واژه ها را،مثل تگرگ،به مغز آدم مي كوفت. وقتي ساكت شد به او گفتم :
-پسرم! ذهن من قدرت آن را ندارد كه به اين سرعت، واژه ها را جذب و تجزيه و تحليل كند. آرام تر و شمرده تر تا من هم بفهمم.
مثل نواري كه سرعت حركت آن را كم كرده باشند، دوباره آغاز كرد:
((دايره... منحني مسدودي است كه ...))
او را نگه داشتم:
-گفتي،دايره منحني مسدودي است....يعني ؟
نوار به دور افتاد،يك دور باطل. دانش آموز مرتب تكرار مي كرد:(( منحني مسدودي است كه ... منحني مسدودي است كه...))
- ((مسدود)) يعني چه؟
- معلوم شد معني واژه ي مسدود را نمي داند؛ ولي دانش آموز ديگري به ياري او آمد و گفت : ((يعني بسته.)) همين دانش آموز دوم را پايتخته سياه آوردم و از او خواستم يك منحني مسدود رسم كند كه دايره نباشد. شگفت زده به من نگاه كرد. از چشمان او خوانده مي شد: (( مگر مي شود، منحني مسدود،چيزي غير از دايره باشد.))سر انجام، در اين باره هم با دانش آموز ديگري كنار آمديم. آن وقت، از اين دانش آموز جديد خواستم دو شكل رسم كند كه منحني نباشد،ولي يكي بسته و ديگري باز باشد... لزومي ندارد تمامي ماجراي اين ساعت را شرح دهم . درباره يك يك واژه ها صحبت كرديم. معلوم شد كسي تا آن روز درباره ي اين واژه ها،نينديشيده بود. در واقع، مثل اين بود كه جمله اي از يك زبان ناآشنا را حفظ كرده باشند.
دانش آموزان سال اول دبيرستان ((حساب)) داشتند. از آن ها خواستم قلم و كاغذ بردارند و مسئله اي يادداشت كنند. آغاز و پايان مسئله چنين بود:
((مردي 40ساله با شماره كفش 43 و قد6/179 سانتي متر،هندوانه اي با قطر 2/31 سانتي متر با رنگ راه راه سبز به دست گرفت؛از پلكان پايين آمد و به طرف حوض وسط حياط رفت. بون كفش وارد حوض شد آب تا زانوي او بود و 70 سانتي متر مكعب، آب از حوض بيرون ريخت. بعد كف حوض نشست؛آب تا نزديكي هاي شانه اي او بود؛دوباره به اندازه عددقد او منهي بر حسب سانتي متر مكعب، آب حوض بيرون ريخت... اين مرد از چند پله پايين آمده بود؟))
مسئله خيلي طولاني تر بود و ازعددهاي زيادي استفاده شده بود. عددها به تقريب هيچ ارتباطي با هم نداشتند؛ مجهول مسئله هم، هيچ ربطي به دادها نداشت... از دانش آموزان خواستم مسئله را حل كنند. البته نه همه. يكي دو نفر با تعجب به من نگاه مي كردند. شايد ((نگه كردن عاقل اندر سفيه)) بود. خيلي جدي به آن ها گفتم: ((چرا شروع نمي كنيد؟)) آن ها هم به جمع پيوستند. يكي پرسيد: (( آقا، با تناسب حل مي شود؟)) ديگري گفت: ((مي شود مسئله را فرضي حل كرد؟))... و عجيب اين كه،كساني مسئله را ((حل)) كردند و ((جواب)) را به دست آوردند...
سخن را كوتاه كنم. اگر من ناچار باشم تنها يك جلسه با كلاسي كار كنم، همان رفتاري را خواهم داشت كه در يك كلاس عادي دارم . يعني به درس رياضي مي پردازم و در ضمن آن ها را با نقطه هاي ضعف و قوت خود آشنا مي كنم. به آن ها ياد مي دهم كه چه در تحصيل و چه در زندگي، بايد منطقي باشند، درباره ي آن چه مي بينند، مي شنوند يا مي خوانند، تأمل كنند؛ ندانسته چيزي نگويند، نفهميده خود را ((صاحب دانش)) ندانند. به طور غير مستقيم، به آن ها ياد مي دهم كه اگر بخواهند در زندگي خود موفق باشند، بايد خود را به تفكر علمي برسانند؛ درباره ي جزء جزء هر انديشه و هر اعتقادي بينديشند و هيچ مطلبي را، بدون اين كه قانع شده باشند، نپذيرند.
برگرفته از: كتاب((آموزش رياضي))
نوشته:پرويز شهرياري