جنگ جدی شده بود باید از خرمشهر خارج می شدیم دوست نداشتیم از خرمشهر بریم اما جوانان شهر داشتند شهر را از غیر نظامی ها تخلیه می کردند. بالاخره وسایلمان را جمع کردیم که برویم وسایل زیاد بود جوانی که مسئول هدایت ما به خارج خانه شده بود اجازه بردن وسایل غیر ضروری را نمی داد. به سمت جاده خرمشهر اهواز رفتیم که با جمعیتی مواجه شدیم که داشتند برمی گشتند در سرتاسر جاده جوانان 14 تا 20 سالی را می دیدی که بازو در بازوی هم کرده بودند و مانند سد محکمی به مردم اجازه عبور از این جاده را نمی داند دلیل را که پرسیدم فهمیدیم جاده به دست عراقی ها افتاده برگشتیم تا از جاده آبادان به اهواز برویم  بعدها فهمیدم که این جوانان چندین شبانه روز در همین حالت ایستاده بودند و پست خود را ترک نکرده بودند .و در آخر نیز دشمن از روی جسم اینان گذشته و وارد خرمشهر شده است. وقتی این ها را تعریف می کرد اشک در چشمانش جمع شده بود او که در آن زمان کودکی بیش نبود جنگ را با تمام وجودش حس کرده بود.

تعمیر کار لودر بودم از من خواستند  به جبهه بروم تا یک لودر را که در کنار خاکریز بود تعمیر کنم من نیز پذیرفتم و با آنها همراه شدم موقعی که داشتم لودر را تعمیر می کردم جوانی 14 یا 15 ساله پشت سر من با هر تکان من حرکت می کرد و پشت من   قرار می گرفت اعصابم را خورد کرده بود سرش داد کشیدم که از من چه می خواهی بگذار کارم را بکنم جوابی نداد و کمی عقب رفت و به کارش ادامه داد فردی که آن نزدیکی بود و شاهد ماجرا بود گفت که این جوان این کارها را به خاطر این می کند که موقعی که شما مشغول کار هستید ترکشی به شما اصابت نکند.این ها را که گفت قطره اشکی در گوشه چشمش خود نمایی کرد.