شعری است از یکی از دانش آموزانم که در کلاس اول دبیرستان درس می خواند. از او پرسیدم از نوشته ات پیداست باید با داستان این شعر ارتباط داشته باشی و او گفت در فامیل دختری داریم که پدرش چنین است و وقتی او برای من درد دل می کرد من این شعر به ذهنم رسید.

دستانت سنگین است آرام بزن

چشمانم گریان است من را بفهم

قلبم آزرده است این را بدان

خدایا در بین دستان پدر سایبانم بمان

بغضم می شکست به دریای خشم

نوجوانی بیش نیستم ولی دلم دنیای غم است

روزم تاریک شده است همانند شب

چرا خود را جلویم می کنی پست

خوب ببین از ترس شلوارم خیس است

کم پای آن منقل بشین

ما را اطرافت ببین

از کارت شو شرمگین

دود بساطت آتشی است بر جانم

خوب شو پدر بگذار دوستت بدارم

چشمانم به دست دیگران حلقه بست

بر دلم زنگار عقده می نشست

مادرم، حلقه های پارچه های غم به یکدیگر بدوز

مادرم، در آتش درد پدر آرام بسوز

مادرم با گریه آرام کناری می رود

در خیالش من نمی بینم، ولی

من خود با هم دردم کمی

من تنها غم پدر دارم به دل

غم ما و پدر می زند او را به گل

 

 

شاعر : مرضیه مهدی پور